رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

رادمهر گل پسر مامان و بابا

رادمهر جونم 6 ماهه شد

1391/12/12 21:13
نویسنده : مامان مهناز
1,122 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم خیلی خوشحالم که هستی و با بودنت جون تازه ای به زندگیمون دادی

نیم سال از وجود گرم و مهربونت گذشت و من و بابا رسول تمام این 6 ماه با خنده هات،شاد شدیم و با گریه هات، ناراحت.

با انجام هر کار جدید ما رو به آینده ای زیباتر نزدیک کردی

 

٤/١٢/٩١

روز تولد 6 ماهگیت رفتیم خونه ساناز تا جهیزیه اش رو بچینیم

4/12/91

بابایی اگه خسته ای من بشینم پشت فرمون

(البته ماشین خاموشه هااااا )

6/12/91

یه CD آموزشی واست گرفتم  ولی زیاد خوشت نمیاد

 

6/12/91

دل به درس نمیدی بچه جون

 

6/12/91

 و به مناسبت نیم سالگیت یه جشن کوچیک گرفتیم

7/12/91

 

 ای جاننننننننننننننننننننم

7/12/91

ببینید چه ساکت نشستم یه تیکه کیک هم به من بدین

7/12/91

اصلا کیک تولد خودمه دوست دارم ازش بخورم

٧/١٢/٩١

 چون خاله آزاده اینا نتونستن بیان خونمون ما کیک رو بردیم اونجا

و اماااااااااا واکسن ٦ ماهگی

روز سه شنبه رفتیم بهداشت تا واکسن بزنی

طبق روال همیشه اول قد و وزنت رو چک کردن

وزن ٨٧٥٠ با لباس که تقریبا ٨٥٠٠ بدون لباس

قد ٦٨

دور سر ٤٢.٥

خدا رو شکر مثل همیشه همه چیز خوب بود

٨/١٢/٩١

رادمهر منتظره تا نوبتش بشه که واکسن بزنه

٨/١١/٩١

خب خدا رو شکر مثل دفعه های قبل اذیت نشدی و بعد از کمی گریه آروم شدی و اصلا هم تب نکردی

٩/١٢/٩١

واست سیب رنده کردم که خودت  بخوری ولی نمیخوردی که فقط میخواستی بازی کنی  و کلا فکر کنم برعکس من و بابارسول زیاد از طعم شیرین خوشت نیاد.

و روز ٥شنبه باز هم رفتیم اصفهان این بار با خاله ساناز و عمو احسان

١٠/١٢/٩١

و باز هم رفتیم سی و سه پل و بعد کلیسای وانک که بار اول بود که میرفتیم و واقعا چقدر زیبا بود

١٠/١٢/٩١

راستی چند روزیه که وقتی میخوای با یکی بازی کنی یا کسی بهت نگاه کنه صداش میزنی و میگی هههه یا هی هی هی اینقدر میگی تا نگات کنه بعد هم میخندی الهی من فدای این کارای خوشمزه ات برم

عاشق بازی توی تختت هستی وقتی میذارمت توی تخت خودت با عروسکات بازی میکنی و منم هر چند دقیقه یکبار میام بهت سر میزنم

١١/١٢/٩١

١١/١٢/٩١

و بازم چرت زدنت

١١/١٢/٩١

١١/١٢/٩١

 روز شنبه بابایی ٣ تا ماهی گلی گرفته بود که هر ٣ تاشون مثل هم بودن بابا رسول کلی گشته بود تا ٣ تا مثل هم پیدا کنه که یکیشون کوچولو تر باشه

اما به ٢ ساعت نرسیده اون کوچیکه مرد و بابا رسول رفت یکی دیگه خرید و چند ساعت بعد ٢ تای دیگش هم مرد

و تا شب اون یکی هم مرد

و این بود داستان ماهی خریدن بابا رسول

١٢/١٢/٩١

ظهر هم رفتیم دکتر واسه چک آپ

آخه چند روزی بود که درست شیر نمیخوردی

ولی خدا رو شکر دکتر گفت چیزیت نیست و فقط طبق معمول گلوت کمی ملتهب شده

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

وفا مامان پارسا
12 اسفند 91 0:09
ای جوووووووووووووووونم .. ان شالله 106 ساله بشی مرد کوچولو


شیما
22 اسفند 91 11:59
عجیجم دوسش دارم رادمهر رو مخصوصا این خنده های شیطونش.





لیلا
29 خرداد 92 1:13
ماشاا... صد ساله بشه